وبلاگم تا یه حقیقتی رو بفهمی ٬ لطفآ آدرس
وبلاگت رو درست بزار برام. تا بیام
|
همونی که گفته بودی من دوسش داشتم و بیا به
وبلاگم تا یه حقیقتی رو بفهمی ٬ لطفآ آدرس وبلاگت رو درست بزار برام. تا بیام |+|
نوشته شده توسط استرس در چهارشنبه 24 بهمن1386 و ساعت 2:33 بعد از ظهر
سلام
سال نو مبارک من همون دختری هستم که فواد جون توی مطلب قبلی راجب بهش نوشته بود. من هیچ وقت نتونستم فوادو فراموش کنم و هیچ وقتم فراموشش نمیکنم.رابطه ای که من با فواد داشتم هیچ وقت و هیچ جایی پیدا نمیشه. <<دختر خوب >> |+|
نوشته شده توسط استرس در پنجشنبه 2 فروردین1386 و ساعت 11:14 قبل از ظهر
سلام به دوستان نازنینم
زمانی که وبلاگ نویسی را شروع کردم ، عاشق بودم . عاشق دختری بودم که با تمام وجود دوستش داشتم . به عشق او می نوشتم . از دل برای او می نوشتم . اما افسوس ... حدود ۶ ماه است که با هم تموم کردیم . البته عشق من و او هیچ موقع به نفرت تبدیل نشد . هنوز از هم خبر داریم و هر چند وقت یه بار با هم تماس می گیریم . اون الان یه دوست پسر جدید داره و داره زندگی خودش رو می کنه . من هم بعد از او ، روابط جدیدی رو شروع کردم ، اما خیلی کوتاه بود و الان برای خودم هستم . می خوام یه مدت تنها باشم . برای خودم زندگی کنم . آدم وقتی کسی رو دوست داره احساس مسئولیت می کنه . اما الان خیلی سبک هستم . این بود سرگذشت این وبلاگ .... از الان برای خودم می نویسم و برای دل خودم . برای دختر خوب ناز آرزوی موفقیت و خوشبختی می کنم . با تشکر خیلی خیلی زیاد از دوستانم که به من سر می زنند ... ***فواد*** |+|
نوشته شده توسط استرس در دوشنبه 29 آبان1385 و ساعت 3:45 بعد از ظهر داستان 1
سلام .
امروز یه داستان از جلال آل احمد خوندم که جالب بود. بد نیست که شما هم بخونید . این قصه را از مجموعهُ ((داستان های زنان ))آل احمد انتخاب کردم و قانون حق نشر هم نداره . امیدوارم از خوندنش لذت ببرید . مخصوصا دختر خوانم هایی که می خواهند همسر آینده خود را انتخاب کنند ... در ضمن اگر فونت کوچک است و به راحتی قابل خوندن نیست می توانیید داستان را ذخیره کرده ، به وسیله ورد آن را با فونت بزرگتر مطالعه کنید . فواد (داستان در درج ادامه مطلب )
|+|
نوشته شده توسط استرس در دوشنبه 22 آبان1385 و ساعت 4:45 بعد از ظهر
سلام
سر انجام بعد از یک سال دانشگاه قبول شدم. خیلی خوشحالم که دوباره می تونم بنویسم .راستی امروز به آرشیوم یه سر زدم . بد نبود . اگه دوست دارید و وقت می کنید یه سر بزنید . دیگه تند تند به روز می کنم . به امید دیدار
چنان پر گشودم که بوی موسیقی بالهایم در کهکشان پیچید فواد |+|
نوشته شده توسط استرس در شنبه 20 آبان1385 و ساعت 5:0 بعد از ظهر زندگی
زندگی آب روان است
روان می گذرد آنچه تقدیر من توست همان می گذرد |+|
نوشته شده توسط استرس در یکشنبه 18 دی1384 و ساعت 4:31 بعد از ظهر 2khtara ta 18 salegi mese toope footbalan 22 nafar donbaleshoon ta 28 salegi mese toope handball 10 nafar donbaleshoone 38 salegi mesle toope golf 1 nafar 58 salegi mesle toope jangi hame azashoon farar mikonan |+|
نوشته شده توسط استرس در پنجشنبه 3 آذر1384 و ساعت 7:33 بعد از ظهر همه چیز
من در هر سپیده دم به دنیا می آیم وبا هزاران هزار امید,
هزاران نوید و هزار عشق به ساعت و لحظه ای که در آنم می اندیشم, وهر شب از دنیا می روم با هزاران نوید برای سلامتی که داشتم و سعادتی که دارم که در چنین آرامشی, در چنین سکوتی به عشق وجودم فکر کنم وخود را متعلق به کسی,به وجودی بدانم که بی او هیچ و با او همه چیز هستم تقدیم به عشقم آقای استرس |+|
نوشته شده توسط استرس در چهارشنبه 4 آبان1384 و ساعت 6:30 بعد از ظهر نرو زیبا
نرو زیبا لااقل به خاطر دخترکی
که یه دل از همه عاشقا دیوونه تر داره تو بمون حتی اگه مال کس دیگه بشی بودنت رو خط به خط زندگیم اثر داره |+|
نوشته شده توسط استرس در شنبه 30 مهر1384 و ساعت 11:20 قبل از ظهر
اخ دلم هواتو کرده نازنینم
نمی خوام بی تو دنیارو ببینم |+|
نوشته شده توسط استرس در شنبه 30 مهر1384 و ساعت 7:58 قبل از ظهر |